خرید بک لینک
رُمـــــــــــــــــــان های عاشقانه دلنوشته.رمان های عاشقانه ❤و جنجالی و....... رمان از عـــشق تا جدایـــــی.پارت دوم.قسمت اول چند روزی تو شک بودم کیان هم خودشو گم و گور کرده بود پشیمون شدم ک بهش نگفتم دوستش دارم کیان عشقه منه پس چرا دست رد ب سینش بزنم؟چرا عشقمو اذیت کنم؟کاش شماره موبایلشو داشتم بهش زنگ میزدم.دلم براش تنگ شده.یعنی اگه بهش بگم دوستش دارم کار اشتباهی نمیکنم؟‌ صدای زنگ گوشیم اومد گوشی رو برداشتم دیدم دوستم زهراست. الو سلام زهرا:سلام خوبی کجایی چیکارا میکنی؟ پ

برچسب: نویسنده: پرهام رفیعی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 3:50

کیان:پریسما زود باش سوار ماشین شو بریم_ولی آخه دوستم همرامه!!! زهرا:کیان:خودم میبینم دوستت همراهته خب با دوستت سوار ماشین بشین برسونمتون_ زهرا اومد سمتمو در گوشم گفت:پریسما این پسره کیه دیگه؟_بیا سوار شیم بعدأ بهت میگم کیهزهرا:ولی آخه_ولی آخه نداره گفتم بیا سوار شیم بیا دیگه تا دوباره ی اتفاقی نیفته_کیان آدرس خونه ی زهرا اینا رو پرسیدو بعدش اول زهرا رو رسوندیم و مستقیم رفت تو پارک.کیان:پریسما این دفعه حتی اگه ناراحتم ک بشی حرف خودمو میزنم.پریسما من دوست دارم عاشقتم برام سخته ک ببینم ی مرد دیگه

برچسب: نویسنده: پرهام رفیعی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 3:50

کاش زمان میگذشت و با گذشت زمان همه چیز درست میشدکیان:پریسما رسیدیم،دیگه نمیتونم جلوتر برسونمت _باشه مرسی.از ماشین پیاده شدم همین ک خواستم در ماشین رو ببندم کیان گفت:عشقم مراقب خودت باش_لپام گل انداخت(تو هم مراقب خودت باش عشقم)و از کیان خداحافظی کردم و رفتم خونه بابام هم تازه رسیده بود خونه_سلام مامان،سلام باباییمامان:سلام دخترمبابا:سلام تا این موقع کجا بودی شب شده ها؟_بابا جون با دوستم زهرا رفتم واسه اون یکی دوستم کادو بخرم بعدشم با هم رفتیم کافی شاپ.بابا:پس کجاست کادویی ک خریداریی؟_بابا جون چی

برچسب: نویسنده: پرهام رفیعی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 3:50

_ بنظرت میشه چنین حرفی رو هم دروغ گفت؟کیان:پریسما من نمیتونم باور کنم ک تو هم دوستم داشته باشی انگار ی معجزه شده و خدا رو هزار مرتبه شاکرم. پریسما میشه بغلت کنم؟ _چی میگی کیان دیونه شدی؟کیان:آره پریسما من دیونه تو ام،دیونه نگاه کردنت،دیونه عصبی شدنت،دیونه خنده هات پریسما تو همه زندگیم شدی_کیان ب آدم دیونه نمیشه اعتماد کرداکیان:من هر چی تو بخوای میشم فقط کافیه تو،تو زندگیم باشی.کافیه تو کنارم باشی تو اراده کن من انجام میدم_روزها میگذشت و رابطه من کیان بهتر از قبل میشد و حسابی بهم وابسته شدیم و د

برچسب: نویسنده: پرهام رفیعی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 3:50

پسره:ببین پریسما خانوم_تو اسم منو از کجا میدونی؟؟ پسره:من خیلی چیزا از تو میدونم خانوم خوشگله مثلا اینکه کیان نامزدت نیست و پسر همسایتونه و بابات ی آدم غیرتی ک اگه بفهمه دخترش قایمکی چیکارا میکنه،سرت رو از تنت جدا میکنه پس من ب بابات هیچ حرفی نمیزنم و تو هم در عوضش منو قبول میکنی._پسره بیشعور تو کی هستی ک تو زندگی من دخالت میکنی ها؟پسره:من سامم عزیزم شوهر آینده تو._تو خواب ببینی ک من زنتم تو هم تهدیدات رو برا خودت نگه دار برام مهم نیست دوست داشتی ب بابام بگو ک چیکارا کردم سام:یعنی دوست داری بمی

برچسب: نویسنده: پرهام رفیعی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 3:50

_بیشتر از صد بار زنگ زدم ب کیان جواب نمیده.دیگه ن زنگ زدم ن اس دادم چند هفته ای هسته ک از کیان خبری نیست امتحانام هم تموم شده بقیه ب فکر ثبت نام کنکور اما من دسگه نمیخوام ادامه تحصیل بدم ب مامان و بابا هم گفتم اول موافقت نکردن اما گفتم چ شما راضی بشین چ نشین من دیگه درس نمیخونم تا آخرش مجبور ب سکوت شدن کل زندگیم شده بود غم و غصه کیان در حقم بدی کرد.بعد از این همه غم و غصه ای ک خودم داشتم کارخونه بابا ورشکست شد و بابا مجبوره کارخونه رو بفروش‌رسانیه تا زندان نره._دوباره صدای تیک تیک ساعت باید بلند

برچسب: نویسنده: پرهام رفیعی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 3:50

بابا:دخترم نمیخوای ب مهمونمون سلام کنی!_سلام خوش اومدید سام:سلام پریسما خانوم!!_(از اینکه اسممو صدا میکرد متنفر بودم پسره چندش)...ببخشید شما اسم منو از کجا میدونید؟بابا:دخترم ایشون آقای سام قاسمی هستند یکی از همکاران و البته دوستان بنده.سام:خوشبختم پریسما خانوم_علاوه بر این.بابا میشه بگید با من چیکار داشتید؟بابا:برو مامانتو صدا کن از آشپزخونه بعد با هم بیاید بشینید_چشم(یعنی بابا چی میخواد بگه ای خدا این پسره اینجا چیکار میکنه)سلام مامانیمامان:سلام دختر گلم کی اومدی عزیزم؟_تازه اومدم مامانی.بابا

برچسب: نویسنده: پرهام رفیعی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 3:50

صفحه بندی